شب تنهایی

اینجا... نه دیگر اینجا جایی نیست که بود....

پشت دیوار دلم

این آهنگ...
صدای آژیر
لامپا خاموش
تو دامن مامان
زیر سقف شیشه ای رختکن حموم، یا شاید گلخونه (درست یادم نمیاد)
با صدای بهشتی مامان که میخونه...
شاید خواب می بینم
برگشته پیش من
امید آخرینم...
اگه اون که گم شده
یه روزی پیدا بشه
قفل زندون دلم
با کلیدش وا بشه
همه خوبی ها رو همراش میاره
دست گرمشو تو دستام میذاره...

و بابا
که نبود تو این شبها و جبهه بود...

دلم دامن مامانمو خواست...


برچسب‌ها: روزنوشت, برای تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 2:16  توسط مریم  | 

معجزه

کسی را انتخاب کن که طوری بهت نگاه کنه که انگار یه معجزه ای...!

فریدا کالو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 14:29  توسط مریم  | 

شب تنهایی و ماه


برچسب‌ها: شب, ماه
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 20:20  توسط مریم  | 

احساس غرور


مامان یکی از بچه هام امروز بعد از اینکه نقاشی پسرشو نشونش دادم شروع کرد تشکر کردن ازم و یوهو اشک تو چشاش جمع شد و ریخت بیرون! گفت من خاطره ی خوبی از اولین معلمم داشتم، خیلی خوشحالم و خیالم راحته که آرتام رو به شما سپردم...! عزیـــــــــــــزم! خیلی جلوی خودمو گرفتم بغلش نکنم...



برچسب‌ها: روزنوشت, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1392ساعت 13:30  توسط مریم 

کمی وقت . . . !


نیاز من به یک دوستِ همراه نیاز زیادی نبود...

کاش نیازهایم را می فهمیدی...

می دیدی که تنها از تو همفکری می خواهم،

کمی ناز، کمی توجه،

کمی وقت، کمی  اهمیت.

اما تو آنقدر درگیر خودت بودی که جز خودت را نمی دیدی...


راستی از اینکه تو را پشت سر گذاشتم، با همه ی سردرگمی ها و بلاتکلیفی های بچگانه ات که مقصرش کسی جز خودت نبود؛ اصلا پشیمان نیستم. راستش از آن زمانی که با تو سپری کردم هم پشیمان نیستم، چرا که بزرگم کرد. یادم داد. هر چند بعضی چیزها قابل جبران نیستند اما باید برای هر چیزی بهایی داد و من از بهایی که دادم پشیمان نیستم.

و من،

در انتهای فصل گرم،

و آغاز فصل سرد!

تازه گرما را تجربه می کنم !

از دورها . . .

کافیست این دل کوچکم را بشناسی،

چیز زیادی نمی خواهد،

کمی ناز،

کمی توجه،

کمی وقت،

کمی  اهمیت . . .



برچسب‌ها: روزنوشت, برای تو, جسارت
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 17:23  توسط مریم  | 

3121347842


میخوام یه پست جدید بذارم اما اصلا بهش فکر نکردم! از اون موقع هاست که یه دلیل کوچیک برا کارم دارم فقط! اون هم اینه که بیشتر بدونم از بعضی خواننده هام...

کاش محافظه کاری رو میذاشتن کنار و حرف میزدن. واقعا از این همه راز آلود بودن حالشون بد نمیشه؟؟
در مورد مسی، نامحرم، خانومی، اسماشون یادم نمیاد. بعضی هاشون هی اسم عوض می کردن. حالا دیگه تعداد بازدید کننده هام بعضی وقتها روزی سه تاست! اما انگار الان برام بیشتر مساله شده بدونم که حالا که فراموش شدم و کسی نمیاد پیشم... این سه نفر کی ان؟!
این روزها خیلی احساس کمبود محبت می کنم. شاید به همین دلیله که میگردم دنبال یه بهونه واسه دلخوشی...
نمیدونم چه لذتی می برم که به ضعفم اعتراف میکنم. فکر نمیکنم آدمهای عاقل این کار رو بکنن...
به مریمی ام، به سکوتم فکر میکنم...
به اونهایی که برام موندن و کنارم ایستادن... به اونایی که دریغ کردن تو قاموسشون نبود و نیست....
زبونم بند میاد به این دو تا فرشته می رسم... واقعا به درگاه خدا چه خوبی ای کردم که چنین فرشته هایی رو بهم بخشیده؟؟!
دوستون دارم خیلی زیاد...
تو این روزهای قحطی محبت بودنتون برام بزرگترین غنیمته. برام بزرگترین نعمته...

بد عادتم کردین... هیچ وقت از پیشم نرین و خودتون رو دریغ نکنین ازم... کاری که اون کرد...

مرمرنوشت: عکس رو با سرچ 3121347842 تو گوگل پیدا کردم!

مرمرنوشت 2: منظورم نبود که همه ی این آدمهایی که اسم بردم یا اونهایی که یادم نیست و اسم نبردم رازآلودن و اینا. اسمایی که یادم اومد رو گفتم و قصدی نداشتم.

مرمرنوشت 3: برای سهیل: لطفا کامنتهات رو باز کن. یا اینکه راهی رو بگو. میخوام آدرس جدیدم رو بهت بدم خب...

مرمرنوشت4 :

برای تپل بابا

برای نامحرم

برای رویا

برای هانیه

برا ع.ت

برای هیچ کس

برای محمد که یادم نمیادش اصلا...

برای مرتضا.. امیلیانو، مصی...



برچسب‌ها: روزنوشت, از هر دری
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 19:40  توسط مریم 

هفته معلم


دلم برا روزایی که دوستای زیادی داشتم تنگ شد...

هر چی میخوام نرم تو این گرداب لعنتی، اما تنهایی منو می بلعه ...

مرمرنوشت 1: یه عالمه کادو گرفتم! از سایه 36 رنگ بگیر تا آینه جیبی و ظرف کریستال و حصیری و تاپ شلوارک و روسری و شال و شیرینی و شکلات و کاکائو و دسته گل. اونقدر که دسته گل گرفتم نمی دونستم باهاشون چچیکار کنم :پی بچه هام عاشقمن! کاش همین برام بس بود ...

مرمرنوشت 2: برای هویت دادن به مرمرنوشت 1 نوشته شده و ارزش دیگه ای نداره.

مرمرنوشت 3: به یه کارگر جهت تمیز کردن خونه نیازمندم. از داوطلبان خواهشمند است در نظر داشته باشند که نهار و دستمزد محفوظ است اما کار با مواد شوینده الزامیست. ترجیحا داوطلب مذکور با اینجانب آشنا باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:6  توسط مریم  |